نتایج جستجو برای عبارت :

支付宝香港 迎新獎賞

روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.مار می گفت: آدما از ترسِ ظاهر ترسناك من می میرند؛ نه به خاطر نیش زدنم!اما زنبور قبول نمى كرد.مار هم برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى  خوابیده بود؛ نزدیک شد و رو به زنبور گفت:من چوپان رو نیش مى زنم و مخفى میشم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن!مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.چوپان از خواب پرید و گفت:▪اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش و تخلیه زهر کرد.مقدارى دارو بر روى ز
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
berwellnonhy کرمانشاه کیوکوشین صبروآرامش چادر من نرم افزار برنامه نویسی پی ال سی PLC Tamara's life نسیم سخن mukperclickcos خدایا به امید تو enespoter